سلام، امروز بعد از مدتی اومدم اینجا، از عشقمون بنویسم، راستش زندگی فعلا به کام هیچکدممون نیست، نه به کام من، نه به کام عشقم، اما درست میشه، امروز خیلی دلم گرفته بودم، عشق کوچلوی من انقد باهام قشنگ صحبت کرد و نصیحتم کرد که واقعا آروم شدم، من به این میگم تعریف عشق، به این که وقتی یک نفر کنارت باشه حتا اگر در دنیای مجازی، اما تورو آروم کنه، من به این میگم عشق، به این میگم معجزه ی عشق، منو از اون سر دنیا آروم میکنه، کنارش پر از آرامشم، وجودش واسم پر از آرامش و نعمت و خوبیو قشنگیه، اون فرشته کوچلوی منه. دوست دارم همراه همیشگیم. فعلا همینا.
فقط خدا میدونه چه روزا، ساعتها، دقیقهها و ثانیههای سختی رو گذروندم که هر کدوم قدر یک سال گذشت تو این ۱ هفته ۱۰ روز، روزایی بودن که به یاد آوردنش هم زجرم میده، برا همین نمیخوام اینجا حداقل الان راجع بهش صحبت کنم.
۷ خرداد تولد یه دونه عشقم بود، الان که دارم مینویسم از ذوق و خوشحالی بغضم گرفته، خیلی خوش حالیم، شب تولدش انگار عشق ما هم دوباره با یک معجزه متولد شد و به جریان افتاد، حتی من هم دیگه داشتم نفسهای آخرم رو میزدم، اما شب تولد عشقم همه چیز خوب شد.
از ته ته قلبم بزرگترین آرزو زندگیم اینه که کلی تولد دیگش رو کنارش باشم، هیچکس نمیتونه بفهمه چقدر دوسش دارم، آرزو میکنم تا آخرین نفسم کنارش باشم.
یه دونه عشق همیشگیم، تولدت رو با تمام ذرات وجودم که از عشق به تو شکل گرفته تبریک میگم، عشقم، با همه وجودم آرزو میکنم ثانیه به ثانیه زندگیت خوشحال باشی همیشه سلامت باشی، همیشه روت بخنده، همیشه دوسم داشته باشی، هر چقدر هم که زیاد اذیتت میکنم، بازم دوسم داشته باشی نمیدونم چی واست آرزو کنم عشقم چون همه چی واست میخوام، همه چی، تو لایق همه چی هستی تو این دنیا، تولدت مبارک بهترین هدیه خدا به من
دفعه قبل گفتم دلم خونه، حس خوبی ندارم واز این حرف ها ، دیروز بحثمونشد، سر چی مهم نیست، اما بحثمونشد، چند ساعتاز هم بیخبر بودیم، همینطوریکه تنها و تو بیخبری نیشسته بودم، یاد روزای اول افتادم، شاید تو همه رابطه ها اینطوریه، به من ربطینداره، من عشقم رابطم با همه فرقدارهواینرو هم باوردارم. به هر حال، یاد روزی افتادمکه بحثمون و دوری هامون نیمساعت بیشتر طول نمیکشید. خیلی ناراحتشدم، یک دفعه نگرانی عجیبی همه روحمو جونمو گرفت، بهش زنگزدم، گفتمکه بیاد چت صحبت کنیم، اومد صحبتکردیم ازنگرانی هام گفتم، گفتمکه خیلی نگرانم، و کلی حرفدیگه.
خلاصه کلی حرف زدیم، آخر حرف به این نتیجه رسیدیمکه من به شکل بدیدارم همه چیز رو خراب میکنم، شاید درسته، به هر حال ، انتظارداشتم بعداز صحبتمون من حالم خیلی بهتر بشه، بهترشدماما نه اونطور که انتظارداشتم، هنوز اونتو مود بی حوصلگی و بی خیالی بود و من به شدت نگراناز اتفاقاتیکه داره میفته و به احتمالزیاد من باعثش میشم، بهمگفتکه هیچ چیز تغییر نکرده و مثل قدیم دوستمداره، میدونمداره،اما چرا این حس لعنتی ایندلشوره نکبتی منورها نمیکنه؟ هنوز که هنوزه دلشوره دارم، هر لحظه منتظر یک اتفاقبدم تواین رابطه اما درعین حالدارم همه سعیمرو میکنمبرگردم به حال همیشگیم،خلاصهدر کلخوب نیستم، سعی میکنمباشم .
راستی ، بعد از همه این حرفا و حدیث ها که بینمون رد و بدلشد آخرش من نمیدونمچرااما آدرس اینجارو بهشدادم ، گفتمکه از چند ماه پیش هراز گاهی از عشقمون اینجا مینیویسم، راستش اولش ترسیدم از اینکه شاید تاثیربذاره رو نوشتنماما بعد به این نتیجه رسیدمکه نه من با حس هایدرونیم تعارفیندارم واز اونجاییکه این نوشتهها مربوطبه جفتمون هست دلمخواست اون هم بخونه.
اما از شما چه پنهون وقتی اون رو تو اون حال بی خیالی دیدم، خواستم اینجارو بخونه، ببینه که انقد عشقش واسمارزشداره که واسش مینیویسم، خواستم بیادببینه ما براچیاینجا هستیم، مابرا چی این همهسختی تحملمیکنیم، براچی ساعت ها پای چت میشینیم، خواستم بدونه اگه اینجایمواسه هدفی اینجایم، هدفیبزرگتراز دوستدختردوست پسر بودن خالی.
عشقم ، جونم، الانکه اینجارو دیگهتو هم میخونی، دوستدارم بهتبگم، مناز طرف خودم میگم، میدونمکهمیدونیاما یباردیگه دوستدارمبگم، عشق من ، اگه من این همهسختیرو تحملمیکنم و بازم حاضرم صد برابر این تحملکنم، اگه کیلومتر ها راهمیام واسه همش حداکثر ۴۸ساعتدیدن تو واسه اینه که دارم یک هدف خیلیبزرگتریرو دنبالمیکنمعشقم . اونهدفبزرگ توهستی، یکآینده همراهبا توهست. منوتوخیلیبههم گفتیم که مابا همه فرقداریم ، توروخدااینها یادتنره .همیشه گفتم باز هممیگم، عشقیکه از تودر ایندل وجودداره انقدر بزرگ و قدرتمندهکهمن احساسمیکنم توانایی اینکه باهمهدنیابجنگم و خیلی سختیهارو تحمل کنم برا رسیدن اون آینده باتو رودارم . تازمانیکه توکنارمباشی.
دلم خونه، دارم زجر میکشم، دلم داره آتیش میگیره، عشقم، اونی که دوسش دارم کیلومترها با من فاصله داره، خدایا چه درد سختیه این دوری این فاصله، واقعا همچو رخ مهتاب در دل آب عشقش تو دلمه و بین ما فاصله هاست، خواب از چشمم بریده این دوری، چطوری میتونم این فاصله رو هم بیارم، توی دلم خبری هست، خبر میرسه باید دست بجنبونم، خبر میرسه اگر کاری نکنم باختم، این عشق رو که فرصت زندگیم هست باختم. خدایا کمکم کن.
روزی که اینجا رو راه انداختم با خودم قرار گذشتم که هر روز بنویسم، اما نشد، الان پشیمون نیستم، احساس میکنم اگر خودم رو مجبور میکردم که هر روز بنویسم شاید یه جورایی این جریان خودجوش تبدیل میشد به یک اجبار و تکلیف و در نتیجه میتونست این نوشتها رو تحت تاثیر قرار بده، خیلی اتفاقت در این چند ماه افتاد، ما تا مرز جدای هم رفتیم، اما همچنان عاشقانه کنارشم و مثل روانیها عشق میورزم بهش و دوستش دارم، به این رابطه و آینده این رابطه خیلی جدی نیگاه میکنم، چند روز پیش با هم بودیم، کنارم بود، تمام سعیم این بود که از ثانیه ثانیه در کنارش بودن لذت ببرم و اون رو هم خوشحال کنم، الان دوباره از هم فاصله گرفتیم و من به جرات میگم زجری بزرگتر از دوری یار نیست.
سلام،امروز ولنتاین بود، روز عاشق ها، روز قلبایی که برا کسی دیگه میتپه، روز اونایی که به عشق یکی دیگه بیدار میشن و به عشق یکی دیگه چشم هم میذارن شبها، اما ما باز هم تو این روز به این قشنگی از هم دور بودیم، امروز باز هم برای روز دوم حالش خوب نبود، بی حوصله بود، کم حرف، کم محبت، درکش میکنم، خیلی فشار روشه، رو من هم همینطور، با تمام این حرفا، این وظیفه منه که با صبر کنارش باشم و کمکش کنم که بگذره این حالش و با تمام وجود اینکارو میکنم، به هر جهت آخر شب بهتر شد، کمی صحبت کردیم، از این نگران هست که شاید راهی که در حال پیمودن هستیم اشتباه باشه، نگران بود از اینکه نکنه من از دوری خسته بشم، میدونم، میفهمم و حس میکنم که نا امیده شاید یکم، اما من با تمام وجود کنارشم و این حس رو میخوام از بین ببرم از درونش، خیلی دوسش دارم، احساس میکنم این حس دوست داشتن انقدر قدرت داره و انقدر این قدرت رو به من میده که جلو تمام دنیا بایستم و با همه مشکلات یک تنه بجنگم تا روزی که بهش برسم، دستش رو بگیرم، تو چشمش زول بزنم و بهش بگم عشق من، دوست دارم. این روز هم اینطوری تمام شد، به امید روزهای قشنگتر و با اون بودن.
درود، اشکان(مستعار) هستم از این جهان، کارم این نیست، یعنی وبلاگ نویسی کارم نیست، بلد هم نیستم، هیچ هدف خاصی هم دنبال نمیکنم اینجا، هدفم هم جذب خواننده نیست، عاشقم، اینجارو ساختم برا ثبت خاطرات روزانم با اون