عشق دوم
سلام،امروز ولنتاین بود، روز عاشق ها، روز قلبایی که برا کسی دیگه میتپه، روز اونایی که به عشق یکی دیگه بیدار میشن و به عشق یکی دیگه چشم هم میذارن شبها، اما ما باز هم تو این روز به این قشنگی از هم دور بودیم، امروز باز هم برای روز دوم حالش خوب نبود، بی حوصله بود، کم حرف، کم محبت، درکش میکنم، خیلی فشار روشه، رو من هم همینطور، با تمام این حرفا، این وظیفه منه که با صبر کنارش باشم و کمکش کنم که بگذره این حالش و با تمام وجود اینکارو میکنم، به هر جهت آخر شب بهتر شد، کمی صحبت کردیم، از این نگران هست که شاید راهی که در حال پیمودن هستیم اشتباه باشه، نگران بود از اینکه نکنه من از دوری خسته بشم، میدونم، میفهمم و حس میکنم که نا امیده شاید یکم، اما من با تمام وجود کنارشم و این حس رو میخوام از بین ببرم از درونش، خیلی دوسش دارم، احساس میکنم این حس دوست داشتن انقدر قدرت داره و انقدر این قدرت رو به من میده که جلو تمام دنیا بایستم و با همه مشکلات یک تنه بجنگم تا روزی که بهش برسم، دستش رو بگیرم، تو چشمش زول بزنم و بهش بگم عشق من، دوست دارم. این روز هم اینطوری تمام شد، به امید روزهای قشنگتر و با اون بودن.
خوشحال باشید و عاشق.
خوشحال باشید و عاشق.