عشق نهم، پشیمونم

2:18 AM Posted by Mahmos

پشیمونم، کاش آدرس اینجارو بهش نمیدادم، کلی‌ حرف هست تو دلم واسه زدن، اما می‌خوام هیچکی نخونه، ثبت بشه اما کسی‌ نخونه।

خوشحال باشید و عاشق


عشق هشتم، من؛ "نکبتی" عوض شدنی

4:26 AM Posted by Mahmos

بنام خدايي كه تو را آفريد ،تا من تنها نباشم.

به راستی‌ نمیدونم از کجا شرکنم، به قدری تحولات صورت گرفت تو این چند روز که قدر سالها زمان گذشت انگار، اما یه چیز رو می‌دونم اون هم اینکه، دیگه هیچ چیز مثل قدیم نمی‌شه، یا خیلی‌ قشنگتر یا دیگه بهتر نمی‌شه. اما من مطمئنم خیلی‌ بهتر می‌شه، چون باید بشه.

روزی نمی‌فهمیدم چیزی که دارم میگم اسمش هست دروغ، روزی نمی‌فهمیدم اینی که اسمش دروغ هست ممکنه یک روز زندگیم رو از این رو به اون رو بکنه و من رو مجبور کنه از خودم فرار کنم.

اون روز من بچه بودم، سالها گذشت از اون روز و من فهمیدم دروغ نباید گفت، اما من می‌گفتم. بارها با تنبیه شدید روبرو شدم و خیلی‌ آزار دیدم برا دروغ گفتن. بزرگ شدم یه روز بابام من رو صدا کرد گفت بیا صحبت کنیم باهم، نیشستم ربروش، گفت ببین پسر، دیگه انقد به من دروغ گفتی‌ تو چشم من ارزشی نداری، نه ارزشی داری و نه امتیازی، اگه فردا بیای بگی‌ ماست سفیده من باور می‌کنم که سیاهه، ناراحت بودم از چیزای که میشنیدم و البته خیلی‌ هم شرمسار، بهم گفت بزدلی، ترسویی و من یه پسر ترسو نمی‌خوام. خوب یه انسان وقتی‌ اینهارو از یکی‌ که واسش مهمه میشنوه خیلی‌ روش تاثیر می‌گذره، از خودش بدش میاد خیلی‌ ناراحت می‌شه رک بگم، احساس می‌کنه آشغاله، یه اشغال.

از اون روز سالها گذشت و من بزرگتر شدم، تا اینکه همین، جمله به جمله همین حرفا رو یکی‌ دیگه بهم گفت، و حق داشت خیلی‌ حق داشت، این‌ها رو گفت و بهم گفت که ترکم میکنه، بهم گفت احساس و ارزشی نداره دیگه این رابطه و من رو ترک میکنه، دیگه احساس نکردم یه آشغالم، احساس کردم یه یک بدبخت بی‌شرف ناچیز هستم که تو چشم هیچ کس ذره‌ای ارزش ندارم. همه این هارو قسم میخورم حس می‌کنید، به این فکر می‌کنید که به این سنّ رسیدید سالها از اون روز گذشت اما تو هنوز تو همون نقطه یی، این فکر که چه عذابی کسی‌ که حاضر بودی جونت رو واسش بدی میکشه می‌خواد بکشتت، دیگه از عذاب از دست دادنش از دست دادن یه عشق یه رابطه قشنگ و فکر اینکه عرضه و لیاقت این رابطرو نداشتی‌ رو نمیگم.

یک دروغ تبدیل می‌کنه شمارو به بی‌ ارزش‌ترین موجود زنده روی زمین، انقدر خودتو رو بی‌ ارزش و ناچیز احساس می‌کنید که حاضرید دست به هر کاری بزنی‌، ممکنه مسکن خود کشی کنی‌ فرار کنی‌ چمیدونم و هزارتا چیز دیگه.

من این بلا رو سر این رابطه آوردم، من که می‌گفتم عاشقترینم، جونم کفه دستمه واسه عشقم، اما بزرگترین نابود کننده این رابطه و بزرگترین عذاب دهنده عشقم من شدم. مثل پدری احساس می‌کنم که بچش رو کشته با دستهای خودش، ناچیز، بی‌ ارزش، نکبت، بی‌ وجدان، بی‌ شرف، عاجز، در مونده، بدبخت، هیچ و پوچ. و هزار احساس ذلیل مندانه دیگر که تو این هستی‌ وجود داره.

اما اون باز هم برگشت، باز هم برگشت تا به این حیف نان یک شانس و یک فرصت دیگه بعده اومد تا همیشه تا آباد تمام این هشای ذلیل مندانه تا آباد در من روشن بمونن.

اما من نه دیگه اون بچه قدیمم، نه عشقم اون پدری که دیگه هیچوقت به من فرصتی نداد.

من عوض میشم، من عوض میشم، همه چی‌ عالی‌ می‌شه، و این روزها هم می‌گذره، مثل روز مطمئنم از این موضوع.

خوشحال باشید و عاشق


عشق هفتم، عشق پایدار

6:47 AM Posted by Mahmos

ببین جواب نده، دوام کن، فحشم بده، بزن منو، داد بکش سرم، هر کاری می‌خوای بکن، ولی‌ من دوست دارم :دی نمیتونم نداشته باشم، یه دونه عشق منی‌، اصلا بابا جون چرا نمیفهمی، من نفس می‌کشم که تورو دوست داشته باشم، من می‌میرم اگه تورو دوست نداشته باشم عشق عصبانی‌ من:دی :ایکس

خوشحال باشید و عاشق


عشق ششم، آرامش

3:17 AM Posted by Mahmos

سلام، امروز بعد از مدتی‌ اومدم اینجا، از عشقمون بنویسم، راستش زندگی‌ فعلا به کام هیچکدممون نیست، نه به کام من، نه به کام عشقم، اما درست می‌شه، امروز خیلی‌ دلم گرفته بودم، عشق کوچلوی من انقد باهام قشنگ صحبت کرد و نصیحتم کرد که واقعا آروم شدم، من به این میگم تعریف عشق، به این که وقتی‌ یک نفر کنارت باشه حتا اگر در دنیای مجازی، اما تورو آروم کنه، من به این میگم عشق، به این میگم معجزه ی عشق، منو از اون سر دنیا آروم میکنه، کنارش پر از آرامشم، وجودش واسم پر از آرامش و نعمت و خوبیو قشنگیه، اون فرشته کوچلوی منه. دوست دارم همراه همیشگیم. فعلا همینا.

خوشحال باشید و عاشق و همیشه امیدوار

عشق پنجم، تولد عشقم

4:42 AM Posted by Mahmos

فقط خدا میدونه چه روزا، ساعتها، دقیقه‌ها و ثانیه‌های سختی رو گذروندم که هر کدوم قدر یک سال گذشت تو این ۱ هفته ۱۰ روز، روزایی بودن که به یاد آوردنش هم زجرم میده، برا همین نمی‌خوام اینجا حداقل الان راجع بهش صحبت کنم.

۷ خرداد تولد یه دونه عشقم بود، الان که دارم مینویسم از ذوق و خوشحالی بغضم گرفته، خیلی‌ خوش حالیم، شب تولدش انگار عشق ما هم دوباره با یک معجزه متولد شد و به جریان افتاد، حتی من هم دیگه داشتم نفس‌های آخرم رو میزدم، اما شب تولد عشقم همه چیز خوب شد.

از ته ته قلبم بزرگترین آرزو زندگیم اینه که کلی‌ تولد دیگش رو کنارش باشم، هیچکس نمیتونه بفهمه چقدر دوسش دارم، آرزو می‌کنم تا آخرین نفسم کنارش باشم.

یه دونه عشق همیشگیم، تولدت رو با تمام ذرات وجودم که از عشق به تو شکل گرفته تبریک میگم، عشقم، با همه وجودم آرزو می‌کنم ثانیه به ثانیه زندگیت خوشحال باشی‌ همیشه سلامت باشی‌، همیشه روت بخنده، همیشه دوسم داشته باشی‌، هر چقدر هم که زیاد اذیتت می‌کنم، بازم دوسم داشته باشی‌ نمیدونم چی‌ واست آرزو کنم عشقم چون همه چی‌ واست می‌خوام، همه چی‌، تو لایق همه چی‌ هستی‌ تو این دنیا، تولدت مبارک بهترین هدیه خدا به من

خوشحال باشید و عاشق

عشق چهارم

11:39 AM Posted by Mahmos

دفعه قبل گفتم دلم خونه، حس خوبی‌ ندارم و از این حرف ها ، دیروز بحثمون شد، سر چی‌ مهم نیست، اما بحثمون شد، چند ساعت از هم بیخبر بودیم، همینطوری که تنها و تو بیخبری نیشسته بودم، یاد روزای اول افتادم، شاید تو همه رابطه ها اینطوریه، به من ربطی‌ نداره، من عشقم رابطم با همه فرق داره و این رو هم باور دارم. به هر حال، یاد روزی افتادم که بحثمون و دوری هامون نیم ساعت بیشتر طول نمیکشید. خیلی‌ ناراحت شدم، یک دفعه نگرانی عجیبی‌ همه روحمو جونمو گرفت، بهش زنگ زدم، گفتم که بیاد چت صحبت کنیم، اومد صحبت کردیم از نگرانی هام گفتم، گفتم که خیلی‌ نگرانم، و کلی‌ حرف دیگه.

خلاصه کلی‌ حرف زدیم، آخر حرف به این نتیجه رسیدیم که من به شکل بدی دارم همه چیز رو خراب میکنم، شاید درسته، به هر حال ، انتظار داشتم بعد از صحبتمون من حالم خیلی‌ بهتر بشه، بهتر شدم اما نه اونطور که انتظار داشتم، هنوز اون تو مود بی‌ حوصلگی و بی‌ خیالی بود و من به شدت نگران از اتفاقاتی که داره میفته و به احتمال زیاد من باعثش میشم، بهم گفت که هیچ چیز تغییر نکرده و مثل قدیم دوستم داره، می‌دونم داره، اما چرا این حس لعنتی این دلشوره نکبتی منو رها نمیکنه؟ هنوز که هنوزه دلشوره دارم، هر لحظه منتظر یک اتفاق بدم تو این رابطه اما در عین حال دارم همه سعیم رو می‌کنم برگردم به حال همیشگیم،خلاصه در کل خوب نیستم، سعی‌ می‌کنم باشم .

راستی‌ ، بعد از همه این حرفا و حدیث ها که بینمون رد و بدل شد آخرش من نمیدونم چرا اما آدرس اینجارو بهش دادم ، گفتم که از چند ماه پیش هر از گاهی از عشقمون اینجا مینیویسم، راستش اولش ترسیدم از اینکه شاید تاثیر بذاره رو نوشتنم اما بعد به این نتیجه رسیدم که نه من با حس های درونیم تعارفی ندارم و از اونجایی که این نوشته ها مربوط به جفتمون هست دلم خواست اون هم بخونه.

اما از شما چه پنهون وقتی‌ اون رو تو اون حال بی‌ خیالی دیدم، خواستم اینجارو بخونه، ببینه که انقد عشقش واسم ارزش داره که واسش مینیویسم، خواستم بیاد ببینه ما برا چی‌ اینجا هستیم، ما برا چی‌ این همه سختی تحمل میکنیم، برا چی‌ ساعت ها پای چت میشینیم، خواستم بدونه اگه اینجایم واسه هدفی‌ اینجایم، هدفی‌ بزرگتر از دوست دختر دوست پسر بودن خالی.

عشقم ، جونم، الان که اینجارو دیگه تو هم میخونی، دوست دارم بهت بگم، من از طرف خودم میگم، می‌دونم که میدونی‌ اما یبار دیگه دوست دارم بگم، عشق من ، اگه من این همه سختیرو تحمل می‌کنم و بازم حاضرم صد برابر این تحمل کنم، اگه کیلومتر ها راه میام واسه همش حد اکثر ۴۸ساعت دیدن تو واسه اینه که دارم یک هدف خیلی‌ بزرگتری رو دنبال می‌کنم عشقم . اون هدف بزرگ تو هستی، یک آینده همراه با تو هست. من و تو خیلی‌ به هم گفتیم که ما با همه فرق داریم ، توروخدا اینها یادت نره .همیشه گفتم باز هم میگم، عشقی‌ که از تو در این دل وجود داره انقدر بزرگ و قدرتمنده که من احساس می‌کنم توانایی این که با همه دنیا بجنگم و خیلی‌ سختیهارو تحمل کنم برا رسیدن اون آینده با تو رو دارم . تا زمانی‌ که تو کنارم باشی.

رهام کنی‌ مثل هیچ با مغز سقوط می‌کنم.

خوشحال باشید و عاشق.

عشق سوم، دل خون

3:53 AM Posted by Mahmos

دلم خونه، دارم زجر می‌کشم، دلم داره آتیش میگیره، عشقم، اونی که دوسش دارم کیلومترها با من فاصله داره، خدایا چه درد سختیه این دوری این فاصله، واقعا همچو رخ مهتاب در دل آب عشقش تو دلمه و بین ما فاصله هاست، خواب از چشمم بریده این دوری، چطوری می‌تونم این فاصله رو هم بیارم، توی دلم خبری هست، خبر میرسه باید دست بجنبونم، خبر میرسه اگر کاری نکنم باختم، این عشق رو که فرصت زندگیم هست باختم. خدایا کمکم کن.

خوشحال باشید و عاشق