عشق هشتم، من؛ "نکبتی" عوض شدنی
به راستی نمیدونم از کجا شرکنم، به قدری تحولات صورت گرفت تو این چند روز که قدر سالها زمان گذشت انگار، اما یه چیز رو میدونم اون هم اینکه، دیگه هیچ چیز مثل قدیم نمیشه، یا خیلی قشنگتر یا دیگه بهتر نمیشه. اما من مطمئنم خیلی بهتر میشه، چون باید بشه. روزی نمیفهمیدم چیزی که دارم میگم اسمش هست دروغ، روزی نمیفهمیدم اینی که اسمش دروغ هست ممکنه یک روز زندگیم رو از این رو به اون رو بکنه و من رو مجبور کنه از خودم فرار کنم. اون روز من بچه بودم، سالها گذشت از اون روز و من فهمیدم دروغ نباید گفت، اما من میگفتم. بارها با تنبیه شدید روبرو شدم و خیلی آزار دیدم برا دروغ گفتن. بزرگ شدم یه روز بابام من رو صدا کرد گفت بیا صحبت کنیم باهم، نیشستم ربروش، گفت ببین پسر، دیگه انقد به من دروغ گفتی تو چشم من ارزشی نداری، نه ارزشی داری و نه امتیازی، اگه فردا بیای بگی ماست سفیده من باور میکنم که سیاهه، ناراحت بودم از چیزای که میشنیدم و البته خیلی هم شرمسار، بهم گفت بزدلی، ترسویی و من یه پسر ترسو نمیخوام. خوب یه انسان وقتی اینهارو از یکی که واسش مهمه میشنوه خیلی روش تاثیر میگذره، از خودش بدش میاد خیلی ناراحت میشه رک بگم، احساس میکنه آشغاله، یه اشغال. از اون روز سالها گذشت و من بزرگتر شدم، تا اینکه همین، جمله به جمله همین حرفا رو یکی دیگه بهم گفت، و حق داشت خیلی حق داشت، اینها رو گفت و بهم گفت که ترکم میکنه، بهم گفت احساس و ارزشی نداره دیگه این رابطه و من رو ترک میکنه، دیگه احساس نکردم یه آشغالم، احساس کردم یه یک بدبخت بیشرف ناچیز هستم که تو چشم هیچ کس ذرهای ارزش ندارم. همه این هارو قسم میخورم حس میکنید، به این فکر میکنید که به این سنّ رسیدید سالها از اون روز گذشت اما تو هنوز تو همون نقطه یی، این فکر که چه عذابی کسی که حاضر بودی جونت رو واسش بدی میکشه میخواد بکشتت، دیگه از عذاب از دست دادنش از دست دادن یه عشق یه رابطه قشنگ و فکر اینکه عرضه و لیاقت این رابطرو نداشتی رو نمیگم. یک دروغ تبدیل میکنه شمارو به بی ارزشترین موجود زنده روی زمین، انقدر خودتو رو بی ارزش و ناچیز احساس میکنید که حاضرید دست به هر کاری بزنی، ممکنه مسکن خود کشی کنی فرار کنی چمیدونم و هزارتا چیز دیگه. من این بلا رو سر این رابطه آوردم، من که میگفتم عاشقترینم، جونم کفه دستمه واسه عشقم، اما بزرگترین نابود کننده این رابطه و بزرگترین عذاب دهنده عشقم من شدم. مثل پدری احساس میکنم که بچش رو کشته با دستهای خودش، ناچیز، بی ارزش، نکبت، بی وجدان، بی شرف، عاجز، در مونده، بدبخت، هیچ و پوچ. و هزار احساس ذلیل مندانه دیگر که تو این هستی وجود داره. اما اون باز هم برگشت، باز هم برگشت تا به این حیف نان یک شانس و یک فرصت دیگه بعده اومد تا همیشه تا آباد تمام این هشای ذلیل مندانه تا آباد در من روشن بمونن. اما من نه دیگه اون بچه قدیمم، نه عشقم اون پدری که دیگه هیچوقت به من فرصتی نداد. من عوض میشم، من عوض میشم، همه چی عالی میشه، و این روزها هم میگذره، مثل روز مطمئنم از این موضوع. خوشحال باشید و عاشقبنام خدايي كه تو را آفريد ،تا من تنها نباشم.
0 comments:
Post a Comment